جا مانده …

كمتر جاده اي در دنياست كه هنگام عبور از آن، جانت، دلت و روحت پرواز كند و در آن لحظه تمام تمركزت را ميگذاري روي پيچ هاي شبيه چالوس خودمان، شيب هاي تندش ناهارخوران گرگان را به يادت مي آورد و هواي كه آلودش تو را پرت مي كند ميان جنگلهاي دو هزار، در طول…

بی سلیقه شده ایم آقا، بی سلیقه !!

دقیقا یادم میاد اون زمانی رو که مثلا مهران غفوریان برنامه ی طنزی می ساخت بدون هیچ محتوایی که همه ش خلاصه می شد به چند دیالوگ فی البداهه و ما به آن اعتراض می کردیم که شعور مخاطب را و یا وقت مردم را اینگونه هدر ندهید. حالا نه تنها اعتراض هم نمی کنیم،…

مصاحبه ی کشوری

میانه های روز بود که زنگ زدند و‌ گفتند بیا آنکارا برای مصاحبه ی کشوری، آن زمان همه فکر می کردند که مصاحبه ی کشوری همان روزی است که تکلیفشان روشن می شود و‌ می روند پی زندگیشان، اما وقتی از آنکارا بر می گشتند تازه می فهمیدند که درست ابتدای یکی دیگر از جاده…

پائیز کُمجان

یک روزی اگر از من بپرسند پائیز چه رنگیست، بلاشک خواهم گفت پائیز همرنگ کُمجان است، روستایی کوچک در نزدیکی ابیانه … وقتی از دوستی یا آشنایی بپرسید کدام رنگ تو را یاد پائیز می اندازد، طبیعتاً می گوید «نارنجی»، اما … آخرین پائیزی که ایران بودم بر می گردد به سال ۸۸، تصمیم گرفتیم…

جایی برای رفتن

هفده ساله بودم که همراه با اقوام رفتیم شمال و چند روزی را آنجا بودیم، پلاژمان نزدیک دریا بود و در ساحل قایق های موتوری و یا همان قایق های تندرو مبلغی را می گرفتند و هشت نفر را سوار بر قایق می کردند و به محل هایی خودشان می دانستند می بردند که مثلا…

دزد شانزده ساله

شانزده ساله بودم که بعد از کریس دِ برگ به تازگی با مخلوقی خوش سیما و خوش صدا آشنا شده بودم بنام سلن دیون، خودم که کاست هایش را نداشتم، ماهواره هم که آنقدر رونق نداشت، البته دلشت اما بیشتر یا مصطفی صندل پخش میکرد و یا سیبل جان را که با آن طرز لباس…