چراغ قرمز و شمارش معكوسش

در
هوا خيلي سرد شده بود ، خيلي سرد
اما اين سردي رو وقتي حس ميكردي كه شيشه ماشين رو پائين مياوردي اما وقتي توي ماشين نشستي گرماي بخاري نميزاره اين سرما رو حس كني
پشت چراغ قرمز طولاني يكي از معروف ترين چهارراه هاي شهرمون ايستاده بودم و ثانيه شمار رو نگاه ميكردم و به آهنگ جديدي كه از مهدي مقدم گرفته بودم گوش ميكردم و توي دلم اعداد رو ميشمردم
ميدونم ديره و ديگه تمومه ، ولي چيكار كنم كه آرزومه ، پشيمونم پشيمونم پشيمون
101
100
99
يهويي ديدم يكي داره ميزنه به شيشه ماشين ، صورتم رو كه برگردوندم دختر بچه كوچولويي رو ديدم كه صورت معصومش رو با يك روسري قرمز و سفيد پوشونده بود ، پوست صورتش به خاطر سرماي زياد ميتونم بگم از قرمز هم گذشته بود
توي دستش چند تا پاكت فال حافظ داشت ، اما هيچي از اون دستهاي ظريف و كوچولو نمونده بود ، خشك وترك خورده
بهم گفت : آقا ميشه يه فال حافظ ازمن بخري
گفتم : فالت دونه اي چنده ؟
گفت : 100 تومن
گفتم : چندتاش مونده ؟
گفت : 20 تا
78
76
75
ثانيه شمار داشت به صفر نزديك ميشد
گفتم : هر 20 تاشو بهم بده ، در جواب گفت : آقا مگه يه آدم چند تا نيت ميتونه داشته باشه ؟
در جوابش لالموني گرفتم ، هيچي نتونستم بگم ، گفتم از طرف تو هديه ميدم به خانواده و دوستام و همكارام ، خوبه ؟
گفتش : پس ميخوايي فداكاري كني ، اداي آدم خوب ها رو در بياري ، كه من تو خيابون نمونم ؟
55
54
53
نوع برخوردش اصلاً به سن و سالش نمي خورد ، تا حالا از يه فينگيلي اين طوري ضد حال نخورده بودم
گفتم : تو فكر كن اينطوريه ، اشكالي داره ؟
گفت : نميفروشم ، فالم فروشي نيست ، اما باهات يه معامله ميكنم
از تعجب داشتم شاخ در مياوردم ، اما از يه طرف از نوع برخوردش خوشم اومده بود از طرفي هم استرس سبز شدن چراغ هم داشت كلافم ميكرد
گفتم : باشه زود بگو تا چراغ سبز نشده
گفت : من از طرف شما يه نيت ميكنم و يكي از اين 20 تا فال رو بيرون ميكشم شما هم به جاش اون عروسك ميموني كه روي داشبورد ماشينت هست رو بهم بده
بدون هيچ فكر و ترديدي گفتم باشه
چمشهاش رو بست و زير لب گفت : بسم الله الرحمن الرحيم
28
27
26
بعد از مكث كوتاهي يكي از فالها رو بيرون كشيد و گفت اين فال با همه فالهاي دنيا فرق ميكنه ، فالش جادويي هستش
عروسك رو از روي داشبورد برداشتم و دادم دستش و گفتم اما اين عروسك اصلاً جادويي نيست و مثل همه عروسكهاي ديگه دنيا ميمونه
در جواب بهم گفت : آقاي جوان پيش داوري نكن
17
16
15
گفت : فالت رو وقتي از چهارراه رد شدي باز كن و بخون ، اما بدون خدا صبري مخصوص به همه اونايي كه چشم انتظارن ميده
10
9
منهدم شدم در يك لحظه ، گفت : خداحافظ آقاي فداكار
3
سبز شو لعنتي حالا چه وقته تاخير انداختن هستش آخه ، ماشين رو گذاشتم تو دنده ، گفتم يالا سبز شو مسخره
2
1
0
حركت ، بعد از چهار راه توقف
دستم ميلرزيد براي باز كردن پاكت
خدايا يعني چي نوشته تو اين فال
چرا من پشت اين چراغ قرمز عجيب گير كردم
چه كلاهي سرم رفت ، يعني عروسك نازنين رو با يه فال معمولي عوض كردم
توكل كردم به همون بسم الله ئي كه اون دختر بچه گفت و بازش كردم ، خوندمش ، دقيق و مو به مو
يكدفعه ياد حرفش افتادم كه گفت : خدا صبري مخصوص به همه اونايي كه چشم انتظارن ميده
فال دقيقاً مطابق بود با اين حرف
گريم گرفته بود و هنگ كرده بودم
.
.
.
پي نوشت : دليل ننوشتن متن فال به خاطر جادويي بودن و اختصاصي بودنش بود ، ببخشيد

2 دیدگاه مال خودتان را بیفزایید

  1. saaideh می‌گوید:

    خوب بود.
    وسوسه دانستن نادانسته ها همراه با حس قشنگ نوعدوستی را زیبا به نمایش گذاشتی .
    واقعا دستت درد نکنه .

  2. مولود می‌گوید:

    فرشته ي فسقلي اي بوده…
    معامله دوست داشتني بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s