موضوع انشاء : از 7 سالگی تا 18 سالگی تحصیلی خود را چگونه گذراندید ؟؟؟

در

در طول کل دوران تحصیلم هر وقت می گفتند انشاء بنویسید خوشحال میشدم اما وقتی می گفتند آن را بخوانید عزا می گرفتم ، ولی الان خوشحالم چون فقط میخواهم نویسنده باشم .

چون نیمه ی دومی بودم ، وقتی بچه های هم سن محلمون میرفتن مدرسه من ناراحت بودم و یادم میاد خیلی گریه می کردم ، البته تا قبل رفتن به مدرسه نمی فهمیدم که ای کاش میشد که مدرسه نرفت …

این مورد را متذکر بشوم که خیلی از هم نسلی های من و نسل های بعد تر سر این جریان نیمه ی دومی بودن از زندگیشان عقب افتادند ، معامله ی مسخره ای بود چون شش ماه دیر به دنیا آمده ای یک سال باید عقب می افتادی .

اول مهر شد ،  خوب یادم می آمد که چقدر دوست داشتم کیف قهوه ای را که برایم خریده بودند را دستم بگیرم و بروم مدرسه ،  ساعت 7:30 صبح در مدرسه ی ابوذرغفاری واقع در منطقه ی 14 تهران در صف کلاس اولی ها ایستادم ، اولش خیلی خوب بود ، خیلی خوب …

به آرزویم رسیده بودم، تا اینکه می خواستند در مراسم صبحگاه قرآن بخوانند ، پسری که نفر جلویی من بود خیلی شیطنت میکرد و مدام  از سر جایش تکان میخورد ، تا آن موقع هم باز مدرسه جای خوبی به نظر می رسید .

اما ناگهان آقای ناظم با یک خطکش بلند امد بالای سر آن پسر و چنان فریادی بر سرش کشید که من همانجا در میان نگاه خیلی دیگر از کلاس اولی ها متوجه شدم که شلوارم خیس شده است و وقتی صدای خنده ی همه را شنیدم ، زدم زیر گریه …

من فقط از صدای داد آقای ناظم ترسیده بودم و  همان صدا و آن خنده ها کافی بود که من برای همیشه از مدرسه و روز اول ماه مهر متنفر بشوم . به همراه مادرم به خانه برگشتیم … و فردای آن روز سال تحصیلی تا 18 سالگی من ادامه پیدا کرد .

من به دوم دبستان رفتم ، زمان جنگ بود و مدارس پر بود از گونی های پر از شن و پناهگاه هایی که برای زمان بمباران هوایی ساخته بودند ، آن موقع ها هر مدرسه یک دستگاه پُلیکپی داشت که مرکبش یادم می آید سهمیه بندی بود در بین مدارس .

امتحانات ثلث اول یه دوم بود که به خطر عدم سالم بودن دستگاه پُلیکپی مدرسه ما مادر من با استفاده از کاربن تمام روز از روی سئوال ها می نوشت ،  تا فردا برای امتحان سئوال ها آماده باشد . خوب یادم می آید که مدارس را در اواسط سال تحصیلی تعطیل کردند و از تلویزیون روزانه به ما درس می دادند و آن سال خیلی ها به خاطر حفظ جانشان تهران را ترک کرده بودند .

سوم ابتدایی تنها و تنها دو چیزش را خوب یادم می آید ، نفرتی که از معلمم خانم آرایشگران داشتم به خاطر کتک هایی که هروز به من و هم کلاسیهایم می زد و هیچ کسی هم حریفش نمیشد و خوشحال کننده ترین اتفاقی که به خاطر آن در خرداد 68 مدارس به مدت یک هفته تعطیل شد و امتحانات ثلث سوم ما عقب افتاد ،  رحلت آیت الله خمینی  بود .

چهارم ابتدایی فکر میکردم که شاید بتوانم دوباره با مدرسه آشتی کنم و دوستش بدارم چون معلمی داشتم به نام خانم محمدی ، بسیار زیبا و دوست داشتنی بود ، خانم محمدی عادت داشت در سر کلاس مقنعه اش را در می آورد و هنوزم که هنوز است موهای بلند و لختش را خوب به یاد می آورم ، اما وقتی در نیمه سال به خاطر این کارش از مدرسه مان اخراجش کردند باز هم بدم آمد از مدرسه … پنجم ابتدایی هم که اقای کبورانی بود و خودکار معروفش که در ان سال شاگردی نبود که آن را یک بار در بین انگشتانش تجربه نکرده باشد .

پنج سال تحصیل دوران ابتدایی من این گونه گذشت و وقتی پایه های تحصیلی یک دانش آموز از نظر نوع آموزش و نوع تفکری که در ذهنش به وجود آورده بودند بسیار منفی و تاریک بود . هیچگاه نمی توانست بپذیرد دوران راهنمایی با آن کثرتی که در تعداد معلمهایش دارد ، بتواند دوران خوب و شیرین و پر فایده ای باشد .

سه سال راهنمایی را هم طوری تمام کردم که نفرتم از درس خواندن نه تنها کم نشده بود ، بلکه بیشتر نیز شده بود .

سوم راهنمایی وقتی امتحانات نهایی تموم شد و من قبول شده بودم ، باید برای دبیرستان انتخاب رشته میکردم ، آن زمان به تازگی هنرستان به نظام آموزشی ایران اضافه شده بود . نسل من همان نسلی بود که تمام آزمایشات تغییر نظام تحصیلی ایران بعد از انقلاب بر روی آنها انجام شد .

من مجاز شده بودم که تمام رشته ها را انتخاب کنم و به دبیرستان بروم ، علاقه ی بسیار زیادی به الکترونیک و کارهای فنی داشتم . آنقدر میزان این علاقه زیاد بود که در آن سالها تمام کیت های الکترونیکی که با نام مهران کیت در بازار بود را خریده بودم و درست کرده بودم … اما نگرشی که در ذهن خانواده ها ایجاد شده بود بدین شکل بود که هنرستان محل تحصیل بچه های درسخوان نیست و هرکه به هنرستان میرود نمیتواند دکتر و یا مهندس بشود .

من فرزند اول خانواده بودم و مادرم خیلی دوست داشت که من دکتر بشوم ، به اجبار مرا فرستادند به دبیرستان آن هم در رشته ی حال به هم زن علوم تجربی ،  خیلی خواهش کردم اما افاقه نکرد و تقدیر مرا مجبور کرد که بروم و دکتر بشوم ( خدا شاهد است اگر شده باشم ).

در سیستم نظام قدیم شنبه ها روز طرح کاد بود و دانش آموزان آن یک روز را در فضایی دور از مدرسه و کلاس درس اما زیر نظر مدرسه مشغول یک فعالیت کارگاهی می شدند . از نظر من طرح کاد بهترین دستاورد نظام آموزشی ایران بود اما به خطر تنفری که در بین دانش آموزان از مدرسه و درس به وجود آمده بود ، خیلی ها آن یک روز را هم می پیچاندند و غائب می شدند .

من طرح کادم را در یک موسسه ی آموزشی جهت یادگیری کامپیوتر گذراندم که همین دوره ی یک ساله باعث شد کمی نزدیک باشم به چیزی که به آن علاقه داشتم یاد بگیرم و به همین خاطر به دور از چشم خانواده تصمیم گرفتم خودم را در سال اول دبیرستان مردود خرداد کنم ، چون شنیده بودم در سال بعد قرار است سیستم اموزشی به نظام جدید تغییر کند و من میتوانستم به کار و دانش بروم و درسم را در رشته ی کامپیوتر ادامه بدهم …

من مردود شدم اما سیستم آموزشی آنگونه که وعده داده بودند پیاده نشد و کمی تغییرش دادند که منجر شد به چیزی بر عکس تصورات و تصمیماتی که من گرفته بودم ، بگذریم بدبختمان کردند …

دوران دبیرستان هم که دوران سرخوردگی خیلی از هم نسلیان من بود ، فقط یک نمونه اش را مثال میزنم . مدرسه ما در نزدیکی دو دبیرستان دخترانه بود و در اوایل سال تحصیلی زنگ های آخرمان همیشه در یک زمان بود و هنگام تعطیل شدن در خیابان گلستان محله ی نارمک پر میشد از پسر و دختر هایی که می توانستند خیلی خوب و بدور از هرگونه انحراف فکری و رفتاری و یا اخلاقی با یکدیگر هم مسیر بشوند و به خانه هایشان بروند اما انقدر از نظر فرهنگی در فضایی بسته و پر از خفقان بزرگ شده بودیم که همین ها باعث شد،  مدرسه ی ما زنگ اخرش یک ساعت دیرتر نسبت به آن دو دبیرسان دخترانه به صدا در بی آید .

دوران تحصیلی خودم را که مرور میکنم هیچ دستاورد مثبتی در آن پیدا نمیکنم که بخواهم در موردش صحبت کنم و یا بنویسم ، دورانی بود پر از اشکال و همراه با سیستم غلط آموزشی، همیشه این موارد سر راهم قرار داشت :

 ترس از کتک خوردن از دست معلم ها .

تنفر از معلم ها و فکر اینکه فقط برویم مدرسه و به اصطلاح به بهانه ی انتقام پدرشان را در بی آوریم .

تغیرات فراوان و بدون برنامه ریزی شده در نظام های آموزشی در تمام مقاطع .

عدم آموزش صحیح فکری و رفتاری در مدارس .

ایجاد ترس از خانواده و انجام هزار و یک کار مخفیانه به بهانه ی درس خواندن .

و هزار یک مورد دیگر که در بین خیلی از هم نسلی های من بوجود آمده بود و همه ما آن ها را تجربه کرده ایم …

آری ، هفت سالگی تا 18 سالگی تحصیلی من اینگونه به فنا رفت ، آخرش و همین الان که این متن را میخوانید من 33 ساله شده ام و رسیدم به همان جایی که قرار بود در سوم راهنمایی خودم انتخابش کنم که نتوانستم ، اما خوب زمان زیادی را برایش صرف کردم که می توانستم استفاده ی خیلی بهتری از این زمان ها ببرم ، اما خوب کاری نمی توان کرد جز اینکه امیدوار باشیم روزی این سیستم بیمار آموزشی از پایه اصلاح شود و روزی که از نسل های بعدی میپرسند نظرتان در مورد مدرسه چیست نگویند : از آن متنفریم …

پی نوشت : سال تحصیلی در ترکیه از چند روز آینده آغاز خواهد شد ، همین کشور مسلمانی که در مجاورت ایران اسلامی ما است . وقتی زنگ مدارسشان به صدا در می آید میروم و تماشایشان میکنم که چگونه پسر و دختر در کنار هم درس می خوانند ، در کنار هم بعد از مدرسه تا خانه هایشان هم مسیر میشوند و از همه مهم تر چگونه یاد میگیرند که از همان ابتدا باید با کت و شلوار و لباس فرمی که در آن راحت هستند به مدرسه بروند ، هر چند که در ترکیه هم هنوز هستند معلمانی که اعتقاد به تنبیه بدنی دانش آموزان دارند  …

2 دیدگاه مال خودتان را بیفزایید

  1. فامیل دورنزدیک می‌گوید:

    من خبر نداشتم اینقدر تاریک بوده ..تازه فکرمیکردم خوش بحال پسرهای فامیل ،چقدر راحت تر از ما بودن :))

    1. Ali Banijamali می‌گوید:

      چی یا کجا تاریک بوده ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s