می خواستم ها ، اما نشد .

در

یک هفته ای هست که دارم فکر می کنم که بیام اینجا و شروع کنم به نوشتن ، کلی موضوع وجود داشت که بخوام دربارشون بنویسم اما هر بار یه اتفاقی می افتاد و یه گرفتاری پیش می اومد و فرصتش رو از دست می دادم .

حتی همین الان هم که می خواستم این پست رو بنویسم ، مجبور شدم فیس بوک ، بالاترین ، توئیتر و هزار و یک محیط مجازی دیگه ای رو که براشون اکانت ساختم و خودم رو چند سالی هست چپوندم توشون ببندم که اینبار بتونم این چند خط رو بنویسم و افکارم رو نجات بدم از این همه موضوع به هم ریخته .

تصمیم گرفته بودم یه نامه به قوه ی قضائیه و یا شایدم علی خامنه ای در مورد ستار بهشتی بنویسم ،  فرصتش از دست رفت .

می خواستم در مورد جنگ اخیر در غزه بنویسم که دیدم در طول این یک هفته در فیس بوک اینقدر دربارش گفتم و نوشتم و جنگیدم که دیگه رمق و حوصله ای برای نوشتن از این موضوع نمونده و هنوزم میگم که مشکل مردم فلسطین جزو اولویت بندی دغدغه هایی که من برای مردمم و کشورم دارم نبوده و نیست .

همین جوری که داشتم فکر میکردم و توی توئیتر می چرخیدم اتفاقی دیدم یکی توئیت کرد ، سلام به آذر …

یهو ناخودآگاه رفتم تقویم رو نگاه کردم دیدم آبان 91 هم تموم شد و بدون سر و صدا وارد آذر ماه شدیم  ، حساب که کردم دیدم 32 ماه هست که من ایران نیستم و خونمون رو ندیدم و این 32 ماه با تموم مشکلاتی که به همراه داشت عین برق و باد گذشت .

می خوام سومین زمستون این فصل از زندگیم رو تجربه کنم ، هر کدوم از این زمستون ها رو من با یکسری آدم ، یکسری خاطره و در نهایت یک سری تجربه گذروندم ، امسال هنوز نمیدونم قرار هست چی پیش بیاد و چجوری پیش بیاد ، اما برای منی که همه چیز رو می سپرم دست زمان جای هیچ نگرانی وجود نداره  . اونی که بخواد بیاد میادش و اونی هم که بخواد بره میره .

اما اون چیزی که در این شرایط برام خیلی مهم هست به موقع اومدن یکسری تاریخه که امیدوارم این تاریخ ها اذیتم نکنن و این اجازه رو بهم بدن که من بهار چهارم این قسمت زندگیم رو تو خونه ی خودم و سر سفره ی هفت سین خودم تجربه کنم .

تصمیم های بزرگی توی سرم دارم ، تصمیم های خیلی بزرگ .

دارم از الان همه چی رو خوب می سنجم که وقتی پام رو گذاشتم توی خونم بدونم قرار هست از فلان روز سرکار برم ، از فلان روز دوباره برم دانشگاه ، از فلان روز عین آدم صبح ها برم ورزش کنم و از همه این ها مهم تر به محض رسیدن برم بیمارستان و زانوم رو بسپرم به دست آقای جراح که این رباط صلیبی لعنتی رو عملش کنه که دیگه این هم درد نکشم . خلاصه که عین آدم زندگی کنم .

آره رفقا ، خیلی خیلی برای آیندم برنامه دارم و شک نکنید تا همش رو انجام ندم و بهشون نرسم بی خیالشون نمی شم .

اینهمه نوشتم اما صادقانه میگم این اون چیزی نبود که میخواستم بنویسم .

امان از ذهن درگیر و بی افساری که یک دقیقه نتونی دهنه اش رو بکشی و سر براه نگهش داری .

خلاصه که برام دعا کنید رفقا ،  ما که جز اون بالایی و شما ها کسی رو نداریم ، در هر صورت مخلصیم .

پی نوشت : صدای موتور یخچالم شب های اول روی اعصابم بود و هی به خودم میگفتم این چرا صداش نمی افته ، اما الان اوضاع طوری شده که اگر صدا نده نگرانش میشم  .

تصویر نوشت : وقتي لنگ ظهر از خواب بيدار ميشي ، هوا رو ميبيني كه پر از مه هست و خيلي هم سرد شده ، حوصلت نميكشه صبحونت رو هم كامل بزني ، بار و بنديل رو مي بندي و ميچپي زير پتوت كه يكي امروز به گلبافت بودنش حسودي كرده بود توي توئيتر . خلاصه ما هنوز زير اين پتوئه هستيم و لذتش رو مي بريم .

1 دیدگاه مال خودتان را بیفزایید

  1. Ta Ra می‌گوید:

    سلام

    خوشحالم که باز می نویسی . امیدوارم به همه ی خواسته هات برسی . هر چند زمان می بره ولی بالاخره آنچه که باید بشود میشود . دعا کنیم خدایا ما را آن ده که بهترین باشد
    در پناه خدا باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s