خاطره می‌كنم با هم بودنی را كه نبود

در

خاطره می‌كنم با هم بودنی را كه نبود

ببند چشم‌هایت را به روی عشق
چشم‌هایت را ببند
آینه تاریك ا‌ست

کور شو
کور شو
در تابشِ تاریكِ این‌همه سیاهی
بهتر که چشمانت را به گوشه‌ای انداخته باشی

باید کشت
شیدایی‌ها را
باید کشت
آن‌گاه که تابوت‌های ایستاده
پرشورتر نگاهت می‌کنند تا آینه‌ها به خواب بَری

دور شو
دور شو
مرا کار دیگری نیست این روزها
جز دود کردن سیگاری
کشتنِ واژه‌ای
مشتی به آینه‌ای
خفه کردن بغضی که با چشم‌هات انگار روی دنده‌ی لج افتاده است

زمان نمی‌گذرد این‌جا
هر روز سررسیدها یک ورق خواب مانده‌اند
دیروزم از فردا یک قدم جلوتر

و من
در گریز از این حوصله‌ی سرریز
ستاره می‌ریزم در چرتِ ساعتِ شنی
سقوط شهاب‌ها را با اشک چرتكه می‌اندازم

خاطره می‌كنم با هم بودنی را كه نبود
نیش‌خندم می‌کنند عفریت‌های ساکن آینه
عقب عقب می‌روم و
از پشت بامِ تو پرت می‌شوم
می‌چسبد پیشانیم به کفِ آسمان
پنجره با دیوار یکی می‌شود

تمام نشانه‌های رفتن تو روشن بود
این من بودم که در انعکاس آینه، کور کور
آن‌گاه که خماری عطر تورا خمیازه می‌کشیدم
تمام بادنماها
سمت ویرانه‌ها چرخیده بود
ویرانه شو
ویرانه شو

نردبانی بگذار به سوی جهان
از ارتفاع بی بعدی
که جای خالیِ تو را حفره حفره‌زار
تا از زیر پایت بیرونش کشند
پرتاب شو
پرتاب شو

انگار هزار سال سیاه گذشته است
تو نازدانه نمی‌دانی
قلب من
هنوز
تو را می‌بوسد
که واژگان من هنوز از تو آبستن

تا چشم‌های تو را دیده باشم
هر شب
هر شب
خیالت را می‌گذارم زیر بالشم
خواب‌هایم با عطر تو از هوش می‌روند

چه راکد می‌ماند زمان
ساعتم را که با نبض عاشقی‌های تو کوک می‌کنم
وقت رفتن است
پیشانیِ تو را می‌بوسم
قلبی
در دلِ مدادی
به تپش می‌افتد.

شاعر : لادن جمالی

با صدای : علی سرمدی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s