آسانسور

در

كوچيك تر كه بودم، حدوداي ١٠ سالگي يروز همراه مادر بزرگ و پدر بزرگم راهي خونه ي خاله ام شديم، خونه ي ما پيروزي بود و با اتوبوس واحد بايد تا ميدون آزادي مي رفتيم.

خونه ي خاله طبقه ١٢ يك آپارتمان ١٤ طبقه در شهرك شهيد فكوري بود. با اتوبوس راه افتاديم و دم دماي غروب رسيديم اونجا، خيلي خسته شده بودم.

توي اون سالها فقط خونه ي خالم بود كه آسانسور داشت و براي منم تبديل شده بود به يكي از هيجان انگيز ترين اسباب بازي ها و تفريحاتم.

اتاقي كه روي ديوارش يه عالمه عدد داشت و وقتي واردش مي شدي يكي از دكمه ها رو فشار ميدادي و يه تكون مي خورد كه تا بيخ دلت، هوري ميريخت پائين و از جاش كنده ميشد و يا بالا ميرفت يا پائين.

وقتي نزديكاي بلوك خاله شدم شروع به دويدن كردم و صداي مادر بزرگم رو شنيدم كه گفت: علي صبر كن تا با هم بريم.

جلوي آسانسور كه رسيدم ديدم يك نفر هم سن و سال خودم همراه با برادر بزرگترش واستادن اونجا و منتظر هستند، دكمه رو زده بودند و يهو در باز شد و داشتن سوار ميشدن كه من هم پريدم داخل و
همينطور كه درب كشويي آسانسور داشت بهم نزديك ميشد، از لاي درب مادر بزرگ و پدربزرگم رو ديدم.
شماره ي ١٢ رو زدم و اونا هم طبقه ي ٨ پياده ميشدن، ساعت حدوداي ٦ عصر بود و غروب داشت ميشد كه يهويي آسانسور بين طبقه ي ٤ و٥ بخاطر قطع برق واستاد.

همه جا تاريك شد، اونقدر كه فقط صداي پا و صداي نفس كشيدن اون دو نفر ديگه رو، خيلي ترسيده بودم و همه اش به خودم مي گفتم: خب منتظر مي موندي با اونها ميرفتي، اولين تجربه ي معلق بودن بين زمين و هوا داشت تو زندگيم رخ ميداد، اينكه نمي دونستم چي ميشه و از همه بدتر بايد صداي اون بچه ي لوس رو هم كه از ترس گريه ميكرد رو بايد تحمل مي كردم، چون طول مي كشيد تا سرويس كار براي تعمير بياد و ما رو نجات بده.

يادم مياد يهو ديدم از گوشه ي كابين يه نور كوچولو روشن شد و از صداش فهميدم كه اون برادر بزرگ تره از توي جيبش كبريت درآورده و روشنش كرده، صورتش پشت نور كبريت هنوز يادمه، مي گفت نترسيد بچه ها، الان از پست مهندسي ميان و درب رو باز مي كنند، حرفش تموم نشده كبريت خاموش شد و تون دوباره يدونه ديگه رو روشن كرد، هم خوشحال بودم از نوري كه موقتي بوجود اومده و هم كم كم داشتم احساس خفگي ميكردم از بابت دود كبريت كه در فضاي بسته ي آسانسور پخش شده بود، اما خب اون آقا مجبور بود بخاطر ساكت كردن اون بچه ي لوس هي كبريت روشن كنه.

تو اين فاصله هم صداي خاله و پدربزرگم رو هم ميشنيدم كه ميگفتن الان ميان درب رو باز مي كنن، علي نترسي ها، خلاصه بعد از يك ساعت مامور آسانسور اومد و با كليد مخصوصش درب رو باز كرد و من تازه فهميدم كه كجا هستم، درب كه باز شد ديوار سيماني بين دو طبقه رو ديدم كه فقط از اون بالا يه مقدار فضا باز بود كه مي تونستم نور چراغ قوه و پدربزرگم رو ببينم.

ما دو تا فسقلي رو اول فرستادن بيرون و بعدم اون آقاي بزرگتر رو اوردن بيرون و بادم مياد هرگز گريه نكردم اما تا سالها وقتي ميرفتم شهرك شهيد فكوري، ١٢ طبقه رو با پله مي رفتم بالا و پائين اما سوار اون آسانسور نميشدم …

فوبياي آسانسور و قطع برق و تنها موندن تا سيزده سالگي همراهم بود اما تونستم بهش غلبه كنم و الان ديگه بعد از اون همه سال فقط تبديل شده به يه خاطره از يه پسر ١٠ ساله كه از تاريكي نترسيده بود اما فك ميكرد همونجا توي اون آسانسور خواهد مرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s