بيست و هفت سال پيش

در

خانواده ي خوبي داشتيم، من فقط يك عمو داشتم و چهار عموزاده و هميشه با هم بوديم. كوچك تر كه بوديم هر پنج شنبه شب خانه ي ما يا خانه عمو جمع ميشديم و شب را مي مانديم و فردايش صبحانه و ناهار مي خورديم و غروب جمعه كه ميشد به خانه ي خود مي رفتيم، سالها برنامه مان همين بود و خوشحال بوديم.

نه تكنولوژي بود و نه حتي تلويزيون رنگي، شبكه هاي يك و دو داشتيم و برنامه هايش خيلي زود تمام ميشد اما تا دلتان بخواهد كارت بازي مي كرديم و در كوچه هاي خاكي كاشي بازي و فوتبال مي كرديم.

تفريحمان اذيت كردن آقا ولي بود، مردي سياه روي كه عصباني بود و عصرهاي جمعه ميرفتيم جلوي خانه اش در محله ي عمو اينها فوتبال بازي مي كرديم كه از عمد عصباني اش كنيم تا با چوب دنبالمان كند و در كوچه پس كوچه هاي مجيديه سركارش بگذاريم.

دوم راهنمايي بودم كه عمو و عموزاده هايم آمدند خانه ما و با هم در ساختمان ما شريك شديم و قرار شد با هم زندگي كنيم، من و مجتبي همكلاسي شديم و مصطفي و حبيب هم هركدامشان در مقطع سني خودشان به مدرسه مي رفتند، بهترين دوران زندگي ام همان يك سال بود، سالي كه در آن تا مي توانستيم دعوا مي كرديم، بازي مي كرديم و كوله هاي زندگي مان را پر از خاطره مي كرديم، ايران كه بودم هميشه رسم بود كه وقتي فاميل جمع ميشد يكجا و يا عضو جديدي به فاميل اضافه ميشد ما چهار تا خاطره تعريف كنيم و تمام فاميل از دستمان روده درد بگيرند، بزرگ شديم و بزرگ شديم و دور شديم، خيلي دور، آرزويم هميشه اين بود كه ما چهارتا آنقدر هم پيمان و نزديك به هم زندگي كنيم كه همينطور ادامه دار بشويم و با هم به پيري برسيم، اما خب آرزو با واقعيت تومني صنار فرق دارد، جدا شديم و هركداممان به سمتي افتاديم و الان پنج سال است كه نديدمشان، بچه دار شده اند و زندگي مي كنند اما خب من حتي قبل از رفتنم از ايران هم حتي نديدمشان تا بغلشان كنم و در گوششان بگويم كه چقدر دوستشان دارم و دلم مي خواست كه مي بودند و مي مانديم براي هم …

خيلي از روزها ميشود كه مي گويم كاش عمويم هنوز زنده بود، بزرگ بودنش ستون ماندگاريمان بود و بعد از رفتنش، فقط پدر من ماند و يك عالمه حسرت كه كاش همه دور هم جمع ميشدند و جدا نميشديم از يكديگر …

2015/01/img_4232-0.jpg
از اين عكس بيست و هفت سال مي گذرد، بيست و هفتا ٣٦٥ روز، خيلي عدد بزرگي است براي خودش و من چند روز پيش به لطف تكنولوژي اين عكس را دريافت كرده ام و دست كم روزي يكبار نگاهش مي كنم و پرتاب ميشوم به روزگاري كه دلم مي خواست مدام كش بيايد، كش بي آيد و كش بي آييد.

دل تنگتان هستم و زندگي مي كنم …

2 دیدگاه مال خودتان را بیفزایید

  1. MohammadMehdi Oloumi می‌گوید:

    چه قدر دلتنگ نوشتید. من رو هم بردید به سالهای دور. سالهایی که خانواده ها خیلی با هم جور بودند…

    1. Mr. Selfie می‌گوید:

      قديما خيلي بهتر بود همه چي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s