زندگي يك ماكِت مقوائيست.

در

صبح بيدار مي شوي به اميد آنكه شب برسد و بخوابي، و بالعكس.
وقتي همه چيز پيچيده مي شود و تو نمي تواني و قدرت انجام كاري كه اين پيچيدگي را كمتر مي كند را نداري، اينجاست كه دنيا دست به دستت مي دهد و مدام به تو مي فهماند كه ببين بي عرضه، تصميم كه نگيري تا اخرش همين است.
حتي سگ كوچك درون خانه ات هم به تو مي فهماند كه دارم دهانت رو سرويس مي كنم و تو حتي قدرت اين را نداري كه من را متوقف كني.
سرت درد ميگيرد و به رگهاي مغزت فشار مي آيد صبح تا شب و شب تا صبح و از خروس خوان سحر تا بوق سگ لعنت مي فرستي به سنت، تعهد و هزار و يك داستان ديگر.
دلم مي خواهد فارغ از هر ماجرايي بزنم به جاده، قيد كار و درامد را بزنم و شهر به شهر رانندگي كنم و در حركت باشم، كي حالا اين تصميم را بگيرم و بي خبر غيب شوم خدا مي داند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s