شايد اَهلي شده باشم.

در

كمتر پيش مي آيد كه خواب باشم و باران بي آيد و من متوجه بشوم.
اما خب اينبار از صدايش بيدار شدم و ناخودآگاه گفتم اي بابا، باز هم باران ؟!
قديم ترها آسمان كه كيپ ميشد دلم مي گرفت اما خب در اينجا باران فلسفه ي متفاوتي دارد و البته كمي عجيب و غريب، جزو آندسته از آدمهايي هستم كه از باران نفرت داشتم و شايد دليلش علاقه ي زيادم به ماشينم است، دلم نمي خواهد گِلي بشود، اما خب باران وقتي ياغي و سركش باشد تو را هم اهلي مي كند و وابسته.
باران هاي وگاس منحصر به فرد است، هيجان انگيز است چون به راحتي معناي بالا و پائين شهر را مي فهمي، چون فرق طبقاتي دستت مي آيد، خوش نشيني بالا شهري ها را وقتي حس مي كني كه در پائين شهر آب بالا مي آيد و رفت و آمد سخت مي شود.
باران كه مي آيد خب كاسبي اندكي كِساد مي شود چون مردم يا بايد از بارشش لذت ببرند يا اينكه در خيابان گير كنند، باران كه مي آيد موبايلها آماده باش هستند كه بسان بچه اي كه وَنگ مي زند، به تو هشدار بدهند كه فلان ساعت خطر آبگرفتگي وجود دارد و در جريانت مي گذارند كه غرق نشوي.
كلاً باران كه مي آيد حال شهر، شهروند، درختان، همه خوب است منتهي هوم لِسهاي كنار خيابان كه نه موبايلي دارند و نه سقف بالاي سري، رنج مي كشند و خيس مي شوند و شايد حتي مريض هم بشوند، سقفه بالاي سر داشتن حتي در حد يك چتر هم گاهي خيلي لازم است.
صبح يك روز باراني، نوشته اي از داخل تخت با چشماني خواب آلود و سري كه تصميم دارد درد بگيرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s