حواسش تو سی سالگیش گم شده !!!

در

بهار همانی است که این روزها حال و هوایش در خانه ها، خیابانها و گفتمان روزانه ی مردم جاریست، همانی که این چند سال گذشته من به شخصه گم اش کرده ام و برایم جذابیتی ندارد، دلیلش را خودم خب میدانم و نوشتن از آن میشود چسناله های هر ساله ای که اواخر اسفند ماه مجبور میشوم از سر ناچاری اینجا بنویسم و شما هم از سر لطف و مهربانی و هزار چیز دیگر بیائید امیدواری و دلداری بدهید.

خانه مان که بودم و کم سن و سال تر، خانه تکانی خانه ی پدری که خلاصه میشد به شستن دیوارهای خانه و شیشه ها و پنجره های شمالی و جنوبی خانه، کابینت های آشپزخانه و فرشها، به عهده ی من بود و دلیلش هم این بود که مادرم می گفت: وقتی اینهمه میروی کوه و جنگل و بیابان، حتما قدرت بدنی بیشتری داری و برایت راحت است، ما هم می گفتیم به چشم و مشغول میشدیم، استریوی بزرگی داشتم که خب آنزمان ما طرفدار دو آتشه ی آقای صدا، ابی بودیم و مادرمان می گفت: صدایش مثل سوهان در مغز من است و اگر میشود صدایش را کم کن، اما خب از معجزات بهار همین بود که در طول مدت خانه تکانی صدای ابی هم برای مادرمان سوهان نبود و من اجازه داشتم بشورم و بشنوم و همخوانی کنم …

فرش های خانه مان را رسم نداشتیم بدهیم بیرون بشورند، پدرم می گفت عمر فرش را به فنا می دهند و خرابش میکنند، فرش ها را می بردیم پشت بام و آنجا من و برادرم مسئول فرچه کشیدن و غوطه خوردن میان کف ها بودیم، پاروی آخر را پدر می کشید و موقع لوله کردن فرش همیشه نفر وسط می ایستاد و من سمت راست رو می گرفتم و برادرم سمت چپ فرش را، وسواس خاصی داشت که فرش حتما باید مرتب لوله شود و ما هم مجبور بودیم دقت فراوان بخرج بدهیم …

باغچه ای داشتیم که خب بهار به بهار دلش خوش بود به صندوق های بنفشه ای که از باغ گل می خریدیم و دور باغچه می چیدیم و دانه به دانه و مرتب با بیلچه ای که داشتیم آنها را می کاشتیم و رنگ و لعاب محشری به حیاط خانه پدری می دادیم.

حالا شش سالی است که نه از فرش شستن خبری است و نه از مجوز مادر برای ابی گوش دادن در خانه و نه صندوق های بنفشه و نه آن باغچه ای که بابتش اجازه نداشتیم در حیاط فوتبال بازی کنیم که مبادا توپ مان بزند گلها را خراب کند.

قبل از نوشتن همه ی اینها داشتم ترانه ی کوچه ملی رضا یزدانی را می شنیدم و زمانی که خواند، حواسش تو سی سالگیش گم شده، تازه فهمیدم که این شش سال را چطور بی بهار سر کرده ام و هر سال چقدر دلم بیشتر برای اینهایی که قسمتی شان را نوشتم تنگ شده است.

بهار ما اینجا معلوم نیست از کدوم طرف میاد اما خب شمایی که گردنت از ما بلندتره، یه نیگاه بنداز و اگر دیدش به مام بگو …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s