روزت مبارک بابا

در

کوچک تر که بودم از جمعه ها صبح متنفر بودم چون ساعت هفت صبح باید از خواب بیدار میشدم و میرفتم نون سنگک می خریدم که هم صبحانه بخوریم و هم برای ظهر آبگوشت به بدن بزنیم | اختلاف سنی‌مان حدود ۳۰ سال بود و همیشه تا قبل از آخرین خداحافظی‌مان در ترکیه ارتباطمان پدر و پسری بود تا بخواهد رفاقتی باشد.

رابطه ای همراه با احترام و جدیدت و بلاشک ترس از دعواها و تذکرهای پدرانه | یادم می‌آید زمانی که در اوج فوتبال بازی کردن در کوچه بودیم که از سر خیابان میدمش | طوری بازی را رها میکردم و به داخل خانه می جستم که موش اینگونه در سوراخ نمیرفت | یادم می آید روزی که مادرم به دلیل بیماری در بیمارستان بود و من دانش آموز کلاس چهارم دبستان بودم | مادر بزرگم در ساعات نبودن پدر مراقب ما بود و پدرم شب قبل گفته بود وقتی به خانه بی آید می خواهد از من درس علومم رو بپرسد | درس را خوانده بودم اما آنقدر از جذبه‌اش می ترسیدم که وقتی ساعت ۳:۳۰ عصر به خانه آمد من چشم هایم را بسته بودم که انگار من خواب هستم و خوب یادمه که مدام به داخل اتاق می آمد و بلند میگفت: حالا وقتی بیدار شد از او درس می پرسم | من آنشب را تا خود صبح خوابیدم.

سخت کار میکرد | به قول خودش می‌گفت من شب میروم و شب می آیم | همین که بتوانم از پس مخارج زندگی بر بی آیم کافیست | زحماتش به نتیجه نشسته بود و ما در رفاه کامل به سر میبردیم اما وقتی بزرگتر شدم پا در میان جامعه گذاشتم به خودم می گفتم کاش این ارتباط رفاقتی طور میشد و بلاشک لذت بیشتری می بردیم | آنقدر جدی بود که وقتی در مسابقات فوتبال جام رمضان تیم ما در یک بازی به تیم آنها خورد و در وسط بازی قرار به زدن پنالتی شد و روبرویش ایستادم و نتوانست پنالتی را بگیرد من تا آخر بازی اعصابی به هم ریخته داشتم که چرا جلوی این همه آدم به پدرم گل زده ام | بزرگ تر که شدم و برخی بی‌احترامی هایی که دیگران به پدرانشان میکردند را میدیدم تازه متوجه میشدم که تمام آن چیزی که من اسمش را ترس از پدر گذاشته بودم همان احترامی بود که به خاطر آن اختلاف سن و عقیده راهی جز انجامش نداشتم | نوع تربیتی که داشت کمک کرد تا من از ۲۰ سالگی روی پای خودم باشم و حمایت و نگرانی های پدرانه‌اش را از دور احساس کنم | روزی که داشت برای خداحافظی به ترکیه می آمد من پستی را در وبلاگم نوشتم که قبل از آمدن آن را خوانده بود و به گفته ی خودش بعد از خواندنش خیلی گریه کرده بود | شاید او هم ناراحت آن زمانی شده بود که می توانست لذت رابطه‌ی رفاقتی این دو سال گذشته را در آن سی و چند سال قبل هم مزه مزه کند اما خوب الان هر دو خوشحالیم که گاه و بیگاه به یکدیگر زنگ میزنیم و روی تلگرام با هم در ارتباطیم و قرار است به زودی به اینجا بی‌آید.

مهاجرت درست است که حضور فیزیکی پدر را برایم بی معنی کرده است | اما آنقدر برای هردویمان مفید بود که درسهای بزرگی از آن گرفتیم | دوری بد است اما برای ما خوب بود | برایمان مهر آورد | مهری که قبلا پدرانه بود و الان کاملا رفاقتی طور شده است.

الان حاضرم تمامی جمعه های باقی مانده ی عمرم را ساعت ۷ صبح بیدار بشوم | بدون ذره ای تنفر برایش نون سنگک بخرم تا هم صبحانه بخوریم و هم آبگوشت.

سایه ات همیشه بالای سرم و مهرت در دلم | روزت مبارک بابا.

2 دیدگاه مال خودتان را بیفزایید

  1. فیل خاکستری می‌گوید:

    پست قشنگي بود

  2. Ali Banijamali می‌گوید:

    من دزدي كردم ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s