جایی برای رفتن

در

هفده ساله بودم که همراه با اقوام رفتیم شمال و چند روزی را آنجا بودیم، پلاژمان نزدیک دریا بود و در ساحل قایق های موتوری و یا همان قایق های تندرو مبلغی را می گرفتند و هشت نفر را سوار بر قایق می کردند و به محل هایی خودشان می دانستند می بردند که مثلا ویراج بدهند و برای مسافرین هیجانی درست کنند.

من آن وقت ها عینک طبی استفاده می کردم و خوب یادم است که راننده آنقدر در نقش خود فرو رفته بود و قایق را با سرعت می راند که وقتی کف قایق با یک موج برخورد کرد، عینکم از روی صورتم به درون آب پرتاب شد و محکم به کف قایق خوردم، بماند که ما تمام مسافرت را با چشمان تنگ شده گذراندیم که بتوانیم اندکی فضای پیرامونمان را شفاف ببینیم.

از ورزش های آبی بدم آمده بود و ترسیده بودم و فوبیای وسط دریا غرق شدن گرفته بودم، هرگز هم دیگر سوار هیچ قایقی نشدم تا همین دو ماه قبل، همیشه در کنار ترسی که داشتم فکر می کردم قایق داشتن و قایق سواری مخصوص از ما بهتران است و خب به کار ما نمی آید.

دو ماه قبل بر حسب تصادف در اطراف وگاس و در مسیر رودخانه ی کلورادو جایی را پیدا کردم که قایق موتوری را با قیمتی بی نظیر و مناسب اجاره میداد، سرتان را درد نیاورم و خلاصه بگویم که خب من از دریا و موج هراس داشتم اما در رودخانه چند هفته ای قایق سواری را تجربه کردم و در یکی از همان هفته ها افرادی را دیدم که همراه با جت اسکی و سرعت فراوان تفریحات جالبی را برای خود مهیا می کردند، وسوسه ی سوار شدن بر یکی از این جت اسکی ها در رودخانه در سرم افتاده بود و خب وقتی پرسیدم که آیا برای جت اسکی هم امکان اجاره کردن دارید، در جواب گفتند که باید خودتان بی آورید و چون از توان من و جیبم خارج بود بی خیالش شده بود و فقط نگاهشان می کردم.

سه هفته ی قبل به مدت سه روز رفتم جنوب فلوریدا، محلی بنام کی وِست در ۹۰ مایلی کشور کوبا، جنوب شرقی ترین نقطه بر روی نقشه ی کشور امریکا و خب مجاورت در کنار اقیانوس، رفته بودم کنار ساحل که تنی به آب بزنیم و سیاحتی کنیم که دکه ای را دیدم که در آن جت اسکی اجاره می دادند برای یک ساعت و نیم.

باورم نمیشد که وسوسه ای که تبدیل شده بود به حسرت می توانست به واقعیت بپیوندد اما خب از طرفی هم میدانستم که اینجا رودخانه نیست، اقیانوس است و موج هایی دارد سه برابر من و من هم که فوبیای دریا و موج دارم، خیلی با خودم کالنجار رفتم که بی خیالش بشوم اما سخت بود که تا یک وجبی اش آمده باشم و تجربه اش نکرده باشم.

از طرف پرسیدم آیا من به تنهایی باید این را برانم یا اینکه همراه با توری یا راهنمایی این تایم را میشود اجاره کرد، جوابش چیزی در حدود دویست دلاری گران تر از آن چیزی بود که میشد تنهایی جت اسکی را راند.

موقعیت وحشتناکی بود، نه می توانستم بی خیال بشوم و نه می توانستم بر ترسم غلبه کنم که بزنم وسط اقیانوس و برای اولین بار جت اسکی سوار شوم، خلاصه از آنجایی که من به آرزوهایم نمی توانم نه بگویم مرگ و ترس را بجان خریدم و برای یک ساعت جت اسکی را اجاره کردم، طرف پرسید گواهینامه داری؟ گفتم: بله، گفت تا به حال سوار شده ای ؟ گفتم: نه !!

نگاهی از سر شیطنت کرد و گفت امیدوارم لذت ببری، اقا از شما چه پنهان وقتی این را گفت من تمام کائنات، مقدسات و هر چیزی که میشد قسم بدهم را در دلم ردیف کرده بودم و مدام در دام می گفتم، عجب شکری خوردم.

جلیقه ی نجاتی را داد که پوشیدم و اصول اولیه استفاده از آن دلبر نازنین را هم برایم توضیح داد و گفت به امان خدا، محلی را مشخص کرده بودند که از شرق و غرب اسکله محدودیت تردد داشت اما خب شمال به جنوبش را گفت می توانی تا جایی که جت اسکی را ما ببینیم بروی اما خب مراقب باش.

روشنش کردم و اندک گازی به خوردش دادم و چونان یک اسب وحشی از جایش برخواست و به سطح آب برخورد کرد، در دلم زار میزدم و خب هم پول داده بودم و هم در ساحل عده ای نشسته بودند و از بخت بد ما نظاره گر بودند، دلم را زدم به دریا و دل بستم به دوربین کسی که مراقبت میکرد از مشتری هایش و بیشتر از همه به جلیقه ی نجاتی که پوشیده بودم، به صورت نشسته چند دور زدم و دیدم یک نفری به صورت ایستاده دارد جت اسکی می کند، بر روی پایم ایستادم و تازه فهمیدم که چقدر این ده دقیقه ی قبل را اشتباه کرده بودم، وقتی اولین بارت باشد، ترس موج و عمق دریا یا اقیانوس وجودت را می بلعد، اما ایستاده که باشی کنترل وحشتناکی بر همه چیز داری، خلاصه که یک ساعت تمام هر کاری که تمام این سالها فقط با چشمانم دیده بودم را انجا شخصا انجام دادم، موج ها دیگر برایم ترسناک نبودند، عینکی نداشتم که بخواهد در آب بی افتد، جلیقه ی نجات خیلی برایم نقش منجی را نداشت، آنچه باقی مانده بود، خنکی و شوری آب بود و سرعتی که می توانستم تا هرجایی که می خواستم بروم.

حالا دلم برای کی وِست، برای موج، برای هیجان و برای رها بودن وسط اقیانوس تنگ شده، اگر می دانستم وسط راه در اقیانوس ها هم پمپ بنزین و سوپرمارکتی وجود داشت، شک نکنید همان سه هفته ی پیش که رفته بودم دیگر بر نمی گشتم.

غروب ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۶ – وگاس.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s