پائیز کُمجان

در

یک روزی اگر از من بپرسند پائیز چه رنگیست، بلاشک خواهم گفت پائیز همرنگ کُمجان است، روستایی کوچک در نزدیکی ابیانه …

وقتی از دوستی یا آشنایی بپرسید کدام رنگ تو را یاد پائیز می اندازد، طبیعتاً می گوید «نارنجی»، اما …

آخرین پائیزی که ایران بودم بر می گردد به سال ۸۸، تصمیم گرفتیم با همان چند نفری که همیشه همسفر کوه و جنگل و بیابان بودیم دو ماشینه برویم ابیانه، ولی قرار بود برای خوابیدن به زادگاه پدری حسین برویم، جایی بنام «کُمجان» در نزدیکی های ابیانه …شبانه از تهران را افتادیم و سر راهمان از روبروی مرکز اتمی نطنز هم رد شدیم و آنقدر آنجا سر و‌صدا کردیم که بین راه ماشین پلیس نگه مان داشت و سئوالهایی کرد که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم.

شب که رسیدیم من هنوز فکر می کردم پائیز نارنجی ست، جدی ترین آدم گروه مهدی چینی بود که خب من که چشم سفید عالم هستم از مهدی حساب می بردم چه برسد به بقیه ی بر و بچه های جمعمان.

چونان پادگان خاموشی زد و قرار شد فردایش برویم اطراف روستا را ببینیم، مهدی که رفت در اتاق خوابید و درب را بست حسین پیشنهاد داد دوغی بخوریم، دوغ گازدار آبعلی ( آخرین دوغ گازداری که در ایران خوردم )، همگی زیر پتو جمع شده بودیم و لیوان بدست دوغ می خوردیم و به مهدی می خندیدیم که ناگهان صدایش را از بالای سرمان شنیدیم و به ولله دروغ نیست اگر بگویم نفهمیدم چطور تمام آن همه دوغ گاز دار را بلعیدم و از زیر پتو بیرون آمدیم و فقط اخمش را دیدیم و خوابیدیم، صبح که بیدار شدیم خانه بوی خرمالو گرفته بود، اقوام حسین برایمان چند صندوقی خرمالو آورده بودند که خب من در موردسان زیاد نمی نویسم چون خرمالو دوست ندارم ( حذف به قرینه ی سلیقه ).

صبحانه را زدیم و راهی کوچه باغهای کمجان شدیم، آقا پائیز کمجان هر رنگی بود به جز نارنجی، رنگهایی با طیف های متفاوت، به جرات می توانم بگویم آن همه تنوع رنگ را در یک قاب هرگز ندیده بودم.

تمام کوچه باغها پر از برگ بود که زیر کفشهایمان خرت خرت می کرد و دل و روحمان را جلا می داد. آنروز عکسهای زیادی گرفتیم و همه شان را روی فیس بوک قبلی ام داشتم که خدا ازشان نگذرد، از بین بردندش.

جمع و‌جور کردیم و رفتیم ابیانه را هم دیدیم و برگشتیم خانه، خانه های کُمجان معماری خاصی داشت، در پشت تمام خانه ها فضایی بود همانند یخچال ها که در تابستان به حدی خنک بود که مردم نیازی به یخچال نداشتند، یک غار کوچولوی خانگی. یادم نمی رود که در همان فضای دو در سه متری با ابتدایی ترین لوازم ممکن مثل دوربین موبایل و هد لایت کوهنوردی به همراه یکی از آهنگ های دی جی یاحل ما حتی یک کلیپ هم ضبط و مونتاژ کردیم که باز آن را هم روی فیس بوک قبلی مان داشتم.

به سمت تهران که راهی شدیم پائیز فقط تا انتهای جاده ی کُمجان پائیز بود، غم نداشت، بارونی نبود، فاصله نداشت، خنده داشت و شادی، رنگ به رنگش متفاوت بود با تمام پائیزهای عمرم …

به تهران که رسیدیم پائیز فقط نارنجی بود، غم داشت، پرخاش داشت، فاصله داشت و هوایی آلوده که سیاهی اش بیشتر از رنگ برگ هایش به چشم میزد، از آن پائیز کُمجان هشت سال می گذرد و من هنوز در جایی مشابه اش را ندیدم و خیلی که دلم هوایش را کند، در ذهنم قدم میزنم و صدای خرت خرت برگ ها را در گوشم تداعی می کنم، آنقدر در فانتزی پائیزی ام فرو‌ میروم که حتی اخم مهدی را هم می بینم که می گفت: هنوز یادم نرفته وقتی تنها نارنگی موجود را با پیمان و حسین خوردید و به جایش برایم خرمالو گذاشتید!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s