مصاحبه ی کشوری

در

میانه های روز بود که زنگ زدند و‌ گفتند بیا آنکارا برای مصاحبه ی کشوری، آن زمان همه فکر می کردند که مصاحبه ی کشوری همان روزی است که تکلیفشان روشن می شود و‌ می روند پی زندگیشان، اما وقتی از آنکارا بر می گشتند تازه می فهمیدند که درست ابتدای یکی دیگر از جاده های سردرگمی و انتظار قرار گرفته اند، تنها فرقش با باقی آدمهای دیگر این بود که وقتی می رفتی برای امضا، یک بادی در سینه ات می‌انداختی که خب مثلا من الان امریکایی شده ام یا کانادایی و چونان استادی به تازه واردها راه و‌ چاه را نشان میدادی، که خب از صدتا راهی که پیش پایشان می گذاشتند، هشتاد تایش می خورد توی دیوار و بیستایش شانسی و الله بختکی درست از آب در می آمد.

ماشین گرفتم و رفتم آنکارا، در همان کوچه ی منفوری که حتی در وسط تابستان هم سرد بود!! کوچه ای واقع در محله ای که آخرش،هم نفهمیدم سنجاق محله بود یا سنجاک محله یا هر کوفت دیگری، مهم این بود که سرد بود، خیلی سرد !! کلا یک ردیف صندلی داشت برای آنهمه آدمی که آنجا بودند.

نوبتم که شد رفتم داخل، یک آقای میانسال کچلی آنجا بود که بعد از ورود کارش این بود که آن فلز یاب، را دور تا دور سرت بگرداند و آن را تا حلقت فرو کند که مبادا چیز خطرناکی با خودت به داخل نبری، در فرهنگ ما رسم بود که اگر می خواستی برای امر مهمی جایی بروی، یا از زیر قرآن رد میشدی یا مادرت بالای سرت اسفند می گرداند، آن وسیله نه شبیه قرآن بود و نه آن آقا شبیه مادرم، دستم باز بود که در دلم هر چه می خواهم نثارش کنم که جگرم حال بی آید.

وارد که شدم، همراه با بقیه فرستادنمان به داخل اتاقی که ترتیب چیدن صندلی هایش اینگونه بود که در تمام مدت انتظار یا باید قیافه و صورت در هم کشیده ی نفر رو برویت را میدیدی، یه از صدای بازی بچه هایی که در کنج آن اتاق بازی می کردند سرسام میگرفتی!!! دستشویی هم که‌ نمیشد بروم چون بخاطر مسائل امنیتی درب را نمیشد قفل کرد و هر لحظه امکان داشت یکی سرزده آرامشت را بر هم بزند، گلاب به رویتان یکبار خوب یادم است که با زاویه ی نود درجه قضای حاجت کردم، یک پایم روی زمین بود و پای دیگرم درب را نگه داشته بود ( اولین و آخرین بار )!!!

صدایم زدند و ‌رفتم‌ بالا، گاو پیشونی سفید شهر کایسری بودم که از همان پله ی اول با همه سلام و علیک کردم تا رسیدم به اتاق مصاحبه، مصاحبه کننده پسری بود با نام مِته، قد بلند با موهای موج دار، طفلک سر قضیه ی زلزله ی وان یکبار اساسی حالش را پرسیده بودم، تا مرا دید گفت: فکر کنم وقتش رسیده از دستت خلاص شویم :))

سئوال کرد که فامیل درجه یک در کدام کشور داری؟
جواب دادم: ایران.
پرسید یعنی در هیچ جا فامیل نداری، گفتم: نه !!
پرسید اگر بروی امریکا چه هدفی داری ؟!
نتوانستم به او ‌دروغ بگویم: گفتم راستش من تنها آرزویم در امریکا این است که یکروزی لباس چرک هایم را بردارم و بروم به این لباسشویی های عمومی و سکه ای را در ماشین بی اندازم و بنشینم موزیک گوش کنم و در همین حین هم یک دختر خانم بلوند بیاید لباس هایش را بشوید و با هم گپ بزنیم!!
گفت: همین گفتم بله !!
در آخر پرسید سئوالی نداری ؟ گفتم: می شود که من به امریکا نروم ؟!
با عصبانیت گفت: پاشو برو پائین، اینجا آژانس هواپیمایی نیست !!

و سی روز بعد پرونده ی من را کشور امریکا قبول کرد و از آن زمان چهار سال می گذرد و من حتی آرزوی رفتن به آن مغازه ی لباسشویی را هم وقت نکرده ام به واقعیت تبدیل کنم.

تابستان سال ۲۰۱۲ – کمیساری عالی پناهندگان در ترکیه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s