جا مانده …

در

كمتر جاده اي در دنياست كه هنگام عبور از آن، جانت، دلت و روحت پرواز كند و در آن لحظه تمام تمركزت را ميگذاري روي پيچ هاي شبيه چالوس خودمان، شيب هاي تندش ناهارخوران گرگان را به يادت مي آورد و هواي كه آلودش تو را پرت مي كند ميان جنگلهاي دو هزار، در طول مسير دود را كه مي بيني به جاي هراسيدن، شروع به تصوير سازي مي كني در مورد آن آن شومينه اي كه برايش از بيرون هيزوم مي آوري و در خلوتي پيرامونت شراب سفيدت را مزه مي كني و سر كه بالا مي آوري و چشمانش را مي نگري، دنياي ديگري را براي خودت مجسم مي كني.

زبانت باز ميشود و به حرف مي افتي و آنقدر كِشش مي دهي كه مبادا فرصت به رفتن برسد، اما خب كافه چي گفته بود كه كافه ي دنجشان زياد باز نخواهد بود و دو ساعت بعدش مي خواهند به خانه بروند.

بيرون كه مي آيي، صداي آب را مي شنوي، داخل كه هستي مي پيداري كه بيرون باران مي آيد، اما چشمت بيرون از كافه به گوشت مي گويد: ديدي بارون نبود، رودخانه است.

رودخانه اش آنقدر كامل در ذهنت باقي مي ماند كه در خلوتي شب وقتي قرار است فقط يك كلمه بر زبان بي آوري، به جاي هر كلمه اي ناخودآگاه مي گويي، سنجاقك !!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s